در مقایسه با شور و شوق قبل از انتخابات با دلمردگی اکنون جامعه و بی تفاوتی و دل نگرانی و تشویش، دیگر دل و دماغی برای سرک کشیده در دنیای مجازی و مرور اخبار مختلف و اغلب ناامیدکننده و حرص درار ندارم...
بعد از اتفاقات انتخابات و بیکاری یکماه و چند هفته ای در شرکت جدیدی مشغول به کار شدم و کلا خودم را بی خیال سیاست و حوالی ان شدنم چون دیگر سود نمی بینم جز حرص و جنگ اعصاب و فحش و بد و بیراه گفتن به زمین و زمان ....
کار جدید؛ محیط جدید؛ آدماهای جدید...وقتی اولین فیش حقوقی اولین ماهم را با آخرین فیش حقوقی شرکت قبلی مقایسه میکنم... به این نتیجه مثبت رسیدم که شرکت قبلی مصداق بارز که بگویم تحفه ای! بیش نبوده...صدوبیست کیلومتر رفت و امد به محل کار پایین ترین حقوق ممکن و کار مزخرف و پراسترس مدیریت پروژه! دست اخر هم از سرو ته آن دو صنار شاهی آن میزدند و چندرقاز کف دستت با هزار و یک منت می دانند تازه همین موقعیت کاری هم با هزار و یک بدبختی بدست آوردم... که دو سه هفته مفت بیگاری و حمالی بدون هیچ حقوق و بیمه و اولین قرارداد سه ماه کارگری بدون احتساب اضافه کاری و مزایای حداقل کارگری برای یک لیسانس مهندسی برق سه سال سابقه! انهم از یک شرکتی با دک و پوزی که پروژه میلیاری دارد و اینهه اجهاف و ظلم در حق کارگر...که سود و استفاده به جیب جمع مافیایی اعضای هیئت مدیره و سهام دارانش برود، از ازشان نگذرد.
باید قبول کنیم که با بحران بیکاری دست اینچنین آدمکهای کفتارصفتی برای چاپیدن باز شده! باید به سازشان برقصی و بسازی و بسوزی! و همین چس مثقالی را هم که میدهند باید حلوا حلوا کرد!
هرچند در این شهر خرابشده اگر ماه ها و سال بگردی عمرا اگر شرایط ایده آل کاری گیرت بیاید اما باید جایی باشد که حداقل ها بشود در آن جستجو کرد...


