زكجا آمدهام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به كجا ميروم آخر،ننمايي وطنم؟
ادامه مطلب

مقدمه: از 25اسفند زندگی مشترک آغاز کردیم...
لیست خرید: سبزی خوردن، خیارشور، گوجه فرنگی،سیب زمینی و ...
محل خرید: میدان "چه کنم مشهد" میدان بی سروته و غاراش میش مشهد؛ میدان شهدا!
وسیله نقلیه: دوچرخه کوهستان اخوی ته تغاری سرباز!
سبد خرید: جعبه پلاستیکی میوه های پوکیده تنظیم بازار عید!(بستمش به عقب همین دوچرخه فوق الذکر)
وقت خرید: بازگشت از محل کار؛ 5و نیم تا هشت و نیم شب
دیگر: خرید میدان شهدا برگشتم ساعت حول و حوش هشت خورده ای ....وای ! نانوایی غلغله...شاطر: نان نداریم ته صفی ها واینستن(به مشهدی)
دیگر: ساعت نزدیک 9 شب: یک پلاسیتک تو جیب بقل کتم هست...ش یک مچاله کوپن اعلام و نااعلام!
روغن و شکر کوپنی اعلام شده: روغن به شماره 533، هفتصدوپنجاه گرم به قیمت 450تومن و شکر به شماه 521 یک بسته به قیمت300تومن!
آخر: بازگشت به خانه...ساعت 10شب...غذا:کوکوسبزی.
امیدوارم سالی وبلاگی پرباری داشته باشید و همچنین خودم که بیشتر و بهتر و مفیدتر وبلاگم را بروزرسانی کنم.
بعد از فراغت از کار روزمره، چند ساعتي رو مجال ميشه كه وقتمو مفيد پر كنم.
اول از همه مهمتر كه واسه آينده شغليام هم مهمه و مفيد؛ يادگيري زبان تا حد مكالمه...وقتي ميبينم چند تا از همكاران به راحتي انگليسي صحبت ميكنم، من به طرز حرصآلود و حسرتآوري دنبال يادگيري هستم...ابتدا واسه يادگيري لغات؛ نرم افزار نارسيس(ورژن5) رو نصب كردم كه با تكنيك يادگيري لايتنر و با تكرار روزانه كلمات رو به حافظه دايم منتقل ميكنه...دوم اينكه؛ پيگير يك مرجع خوب واسه يادگيري مكالمه بودم، كه پس 4 سي دي صوتي يادگيري زبان نصرت و به توصيه دوستم، مجموعه يادگيري ويدويي: ها دو يو دو(how do you do) به هر جون كندني بود تهيه كردم كه با توجه به اينكه يك مجموعه قديمي هست ولي باز هم با پرس و جويي كردم ميتونه مورد خوبي واسه يادگيري و تقويت مكالمه باشه.
شاید یه جور نیاز باعث بشه آدم کارش به یه جاهای دیگه ربط پیدا کنه!
از ۵ صبح بیدار میشم تا ۵ بعدازظهر سرکارم و از ۵ تا ۹ شب درگیر کلاس اتوران و ساخت سی دی تبلیغاتی و تجاری سازی و اگه بشه ادامه داد طراحی سایت...
حسابی خودم درگیر کردم با این حقوق پایین قراردادی به فکر یک شغل دوم افتادم...
امشب شب فوقالعاده سردي رو پشت سر گذشتم. بعد از اتمام ساعت كاري، با همكارم سري به مجتمع كامپيوتر تك زديم و بعد به خونه اومديم...طي روز هم هواي سرد و مهلودي بود خصوصا منطقه خارج از شهر كه شركت در اون قرار داره...اولين روز و شب سرد، روز تولد امام رضا بود. البته ديشب كه رفتيم حرم به نسبت هواي بهتري بود...ازدهام جمعيت هم اينوهو شب سال تحويل! اومد و شد واقعا مشكل ..كه كلي از مسير حرم تا خونه رو پياده گز كردم...
برگرفته از ویژه برنامه دفاع مقدس.
فصل پاييز هم اومد و سه هفتهاي هم از آن گذشت! از فصل تابستان هم گذشتيم...فصل داغ در زندگيام از هر جهت! اتفاق مهم تو آخرين روز تابستون افتاد؛ تغيير وضعيت شغلي؛ از كارگري به مديريت بعد از سه ماه و اندي خون دل خوردن و صبر! هرچند واسه من ديگه فرقي نميكرد و نميكنه...مهم اينكه خودم تونستم با شرايط كار؛ چه سخت چه آسون كنار بيام و در حد توان بتونم از عهده و مسوليت كار بر بيام.
پيوست: مطالب جالبي در زمينه وبلاگنويسي تو اين وبلاگ خوندم شايد بدرد شما هم بخوره.

