در عرض اين يك ماه كه دوتا مطلب انداختم تو اين وبلاگ و دوباره خذفش كردم و حالا دوباره باز مينويسم، مدتي از اين آرامش وبلاگي دور بودم و اما باز همون آدم بيقرار و بيتابم...از لحظهها...از گذر عمر و طي شدن اين مسير كوتاه زندگي كه نميشه شكوه كرد، مگر اينكه بتوني و بخواي خفت لحظات رو بگيري! و بخواي و بتوني استفاده لازم رو ببري...
وبلاگ واسه من يك آينه است؛ آينهاي از بازتاب روزمرگيام و لحظههاي پرتب و تاب و گاه آرام. در هر صورت اينكه بدوني چه ميكني و چه خواهي كرد و بتوني و با اراده خودت عمرت رو در اختيار بگيري كار آسوني نيست اما شدني...
وبلاگ واسه من يك نو بلندگوست واسه فريادهايم و گفتن از دغدغههايي كه دارم ....حتي اگر گوش شنوايي نباشه اما باز دل خود آدم هست كه بشنوه و آروم بگيره.
هر روز يك مطلب و يا يك اتفاق جديد كار و شخصي هست كه قابل به عرض وبلاگنويسي باشه و بايد كه در اين زمينه كمفروشي نكنم و اينطوري يك جور بايگاني ذهني، حتي اگه بگيد از فوران چرنديات فكري باشه، باز واگويه اون بعد از مدتها واسه خودم شيرين و جذاب هست.