شادی یا غم؟

دیشب، شب میلاد امام زمان رفتیم حرم...گفتیم لاقل برنامه های مولودی خوانی شادی باشه واسه زوار و مجاوران....اما دو سه ساعتی که اونجا بودم، برنامه شامل نوحه سرایی و زیارت عاشورا و ذکر مصیبت قنداقه شش ماه حضرت علی اصغر ! بود و بس...من که آخر فرق غم و شادی رو تو شهر مشهد نفهمیدم!!

بی خط

این قطعی تلفن هم بدجوری امانم را بریده...حالا حالا زیاد نمیتونم بیام اینجا...

آینه

در عرض اين يك ماه كه دوتا مطلب انداختم تو اين وبلاگ و دوباره خذفش كردم و حالا دوباره باز مينويسم، مدتي از اين آرامش وبلاگي دور بودم و اما باز همون آدم بيقرار و بي‏تابم...از لحظه‏ها...از گذر عمر و طي شدن اين مسير كوتاه زندگي كه نمي‏شه شكوه كرد، مگر اينكه بتوني و بخواي خفت لحظات رو بگيري! و بخواي و بتوني استفاده لازم رو ببري...
وبلاگ واسه من يك آينه است؛ آينه‏اي از بازتاب روزمرگيام و لحظه‏هاي پرتب و تاب و گاه آرام. در هر صورت اينكه بدوني چه مي‏كني و چه خواهي كرد و بتوني و با اراده خودت عمرت رو در اختيار بگيري كار آسوني نيست اما شدني...
وبلاگ واسه من يك نو بلندگوست واسه فرياد‏هايم و گفتن از دغدغه‏هايي كه دارم ....حتي اگر گوش شنوايي نباشه اما باز دل خود آدم هست كه بشنوه و آروم بگيره.
هر روز يك مطلب و يا يك اتفاق جديد كار و شخصي هست كه قابل به عرض وبلاگنويسي باشه و بايد كه در اين زمينه كم‏فروشي نكنم و اينطوري يك جور بايگاني ذهني، حتي اگه بگيد از فوران چرنديات فكري باشه، باز واگويه اون بعد از مدتها واسه خودم شيرين و جذاب هست.