روز صدم

امروز به صدمين روز از سخت‏ترين لحظات عمرم رسيدم! كه خودم باورم نميشه! كه واي؟! چقدر هم زود گذشت...تجربه سخت و طاقت فرساي كاري در تابستان داغ  و اكنون؛ روزداري و كار با دهاني تلخ شور...
من هنوز در جستجوي يك ساحل آرامشم و حيران... در تكاپو...و در جستجوي يك مسير مطمئن و مشخص.

آب!

دو روز از ماه رمضان گذشت...دو روز سخت و طاقت‏فرسا! كار در زير آفتاب با لباني تشنه...مني كه تا قبل از آن كاربرات بدنم را هر روز با حداقل يك گالن آب خنك مي‏كردم!! حالا بايد تا انتهاي كار تحمل كنم و روزه‏داري...
چيزي كه واقعا احساس ميشود، بودن نعمت مهم زندگي، كه اگر نبود حيات هم نبود؛ آب!
واقعا كه عجب نعمتي است، قدر آن را بيشتر بدانيم.